فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

روزی که متولد شدم پروردگارم دفتری به دستم داد و گفت بگیر که این دفتر زندگانی توست.

اول پنداشتم که خدایم هرآنچه را که می باید در زندگی ام رخ دهد برایم در این دفتر نگاشته است،پس با کنجکاوی آن را گشودم اما در آن هیچ نیافتم جز سپیدی صفحاتش.پرسیدم خدای من چرا دفتر زنگی ام سفید است؟خدایم گفت:"دفترت را سفید به دستت دادم که خودت سطر سطرش را با قلم اندیشه خویش بنگاری ، آن را به دفتر خاطرات مبدل نکن بلکه هرآنچه در زندگانیت طلب داری در آن بنویس که این دفترچه خالق فرداهای توست، پس شروع کن به نوشتن و در اولین صفحه اش بنویس: هیچ گاه منتظر کسی نباش حتی خدا!

چراکه خدا هیچ چیز را برای احدی نمیخواهد مگر آنکه خودش برای خویش بخواهد!"


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 19:55 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 16:00 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 15:43 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)

فقر همه جا سرمیكشد
فقر،گرسنگی نیست،عریانی هم نیست
فقر،چیزی رانداشتن است ،ولی،آن چیزپول نیست،طلاوغذانیست فقر،همان گردوخاكی است كه بركتابهای فروش نرفتهءیك كتابفروشی می نشیندفقر،تیغه های برنده ماشین بازیافت است،‌كه روزنامه های برگشتی راخردمیكندفقر،كتیبهءسه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ...


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 15:38 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)

بودن ها هم بودن های قدیم؛ نه اینترنت بود، نه تلفن... فقط نگاه بود، رو به رو، چشم در چشم؛ به همین خلوص، به همین کیفیت، به همین سادگـــــــــی ...


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 15:35 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)

دلــــــم تنگ میشود برایت
میخواهم گم کنم دلتنگیم را...
خودم را به آن راه میزنم!
اما...
خودم گم میشوم!
در کوچه پس کوچه های خیالی
مثل هزار توو میمانند؛
تا نیایی...
نه من پیـــــــدا میشوم؛
نه دلتنگیم گــــُـــم!


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 15:01 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)

آهستــــــه و پیوسته ست
گاهِ دلتنــــگی ام...
وقتــــــِ خوشـــی
امــــا...
دلــــــمْ آشوب میشود
از عجـــــله رفتنش...
این ساعتـــــِ دوگانه کارِ من...!

 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 14:57 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)

اینجا هوا ابریست . دلم باران می خواهد . چپ و راست ببارد . صدایش حتما روحم را نوازش خواهد داد .بوی کاه گل زمین خیس و اب گرفته چترهای باز , چشم های نگران بابت صدای رعد و برق .همه زیبا هستند و من در حسرت ........... چقدر دلم باران می خواهد .


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 14:54 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)

وقتی پشت سر پدرت از پله ها می یای پایین و می بینی چقدر آهسته می ره، می فهمی پیر شده!
وقتی دستش می لرزه، می فهمی پیر شده!
وقتی بعد از غذا یه مشت دارو می خوره، می فهمی چقدر درد داره، اما هیچی نمی گه...
و وقتی می فهمی نصف موهای سفیدش به خاطر توست، دلت می خواد بمیری. ...

 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 14:46 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)

ايام كلاس اول دبستان يکي از پرخاطره‌ترين دوران زندگي آدم‌هاست و همه ما دوست داريم براي يک بار هم که شده، نخستين کتاب درسي زندگي‌مان را به‌دست بگيريم و صفحه‌هاي آن‌را به ياد دوران کودکي ورق بزنيم و كمي هم در آن تأمل کنيم. گاه هم افسوس مي‌خوريم که اي کاش کتاب فارسي کلاس اول‌مان را به عنوان يادگاري نگه مي‌داشتيم.

عبدالحسين کلهرنيا گلکار فردي است كه کتاب اول ابتدايي خود را حدود 70 سال حفظ و نگهداري کرده است. كلهرنيا بيش از 30 سال در مدرسه‌هاي استان کرمانشاه به عنوان معلم هنر سعي کرده نظم را در زندگي دانش‌آموزان نهادينه کند و امروز مي‌توان از او به عنوان يکي از دانش‌آموزان منظم هفت دهه گذشته نام برد.

استفاده از کتاب يادشده به سال‌هاي دهه 1320 مربوط مي‌شود و نوع خط به کار برده‌شده در آن به صورت نستعليق و نسخ است. در آن دوران که دانش‌آموزان با اين کتاب تحصيل مي‌کردند، اواخر جنگ جهاني دوم بود.

کلهرنيا که دوران خردسالي‌اش را با شعرها و جمله‌هاي کودکانه اين کتاب سپري کرده است، در اين‌باره مي‌گويد: «تأثير مثبت و شادي‌آور بعضي از حکايت‌هاي اين کتاب هنوز پس از چند دهه بر روح و روان من باقي مانده؛ به طوري که بارها از اين کتاب براي فرزندان و نوه‌هايم قبل از رفتن به مدرسه، خوانده‌ام. برخي از حکايت‌هاي اين كتاب عبارت‌اند از: شب مهتاب، بوسه مادر، عيد نوروز و پيشي پيشي ملوسم.»

او با اشاره به انتقادي که در همان سنين کودکي به يکي از درس‌هاي اين کتاب داشته است، مي‌گويد: «درس «آذر و شخص کور» هميشه سؤالي آزاردهنده در ذهن من به وجود مي‌آورد که چرا نويسنده اين کتاب ارزشمند، آن فرد نابينا را مرد کور خطاب مي‌کند؟ چون من هميشه از واژه کور متنفر بودم که اصلاً چرا انسان به خاطر معلوليت بايد تا آخر عمر احساس ذلت کند و هميشه دوست داشتم که آدم عليل هرگز ذليل نباشد.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 14:26 | نویسنده : get2007 | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • مهندس احمدی